تبليغاتX
ورقهای مچاله
اینجانب هادی ضامنی به شما تبریک عرض می کنم بابت این وب لاگ جدید تخمی شما

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 و ساعت 0:21 |
می خوام امشب تو آسمون عکس چشات و بکشم

اگه که نگام نکنی .ناز چشات و بکشم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اگه هیچی واسه هدیه دادن نداری میتونی با یه جراح قلب تماس بگیری.........!

                                   

+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیستم مهر 1385 و ساعت 17:58 |
ببینم از این متن چی برداشت میکنید.

                                 دوستش نداشتم چون دوستم میداشت .

                           دوستش میداشتم اگر دوستم نداشت!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 12:47 |
از نظرت ممنون شرر جان اما حواست باشه که همیشه سکوت خوب نیست

چون باعث سو استفاده بعضیا میشه هااااااااااا؟

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 22:27 |

نمی دونم نازنینم که کدوم حرف تو رو آزرد؟

یا کدوم ترانه من تو رو مثه گلی پژمرد؟

نمی دونم .نمی دونم که چی گفتم تو شنیدی؟

چه خطایی سر زد از من که تو از من دل بریدی؟

اگه روزی تو نباشی .بین ما راهی نباشه

نمی دونم کی میتونه که برام مثل تو باشه

اگه روزی تو نباشی .یا بری از من جدا شی

نمی دونم تو میتونی عاشقی دوباره باشی؟

این پرنده دل من نمیتونه پر بگیره

تو رو می خوام در کنارش . بال و پر از سر بگیره

آخه حیف پر نگیره پشت ابرا رو نبینه

حیف اینجا تک و تنها تو قفس بی کس بشینه!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 22:24 |

من دیگر چه دارم که بمانم؟ همه چیز در دست توست.

می ترسم که بیایم و چون سر رسم باز سرابی بیش نبینم.....................

و خود می دانی که چه سخت است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 22:24 |

فراموشی را بستایم.زیرا که یاد ما را پس از مرگ نزدیکترین دوست زنده نگاه میدارد.

فراموشی را با دردناک ترین نفرین ها بیامیزیم . زیرا که انسان دوستانش را فراموش میکند

و رنگ نگاه مهربان یک رهگذر را ؟

آن را هم فراموش می کند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 22:22 |
آه باز در این کوچه بن بست تک و تنها مانده ام.!!!!

ای کاش می شد بو یینگ ۷۴۵ از راه رسد و مرا با خود به آسمان ها برد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی خوب که فکر می کنم می بینم اگر شانس من بد بخت است ان هم بر سرم به اشتباه

سقوط خواهد کرد و حادثه ۱۱سپتامبر بار دیگر و به شکل دیگر اتفاق خواهد افتاد!!!!!!!!!!!!

و جنگی عظیم سراسر جهان را فرا خواهد گرفت..............

اصلا بابا غلط کردیم خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بذار تو تنهایمون بمونیم و بمیریم................................

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 20:53 |
ٌٌٌصدای سنگین سکوت در ذهن خسته ام می شکند. از خویش دور افتاده ام لیک چراغی در دور دست سو سو می زند و کسی فریاد میزند!!!!!!!!!!!!!!!!

با صدای بی صدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آری این سکوت است که فریاد میزند.

+ نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385 و ساعت 16:48 |
 
+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 17:37 |